تبليغاتX
سرخی خانم

سرخی خانم

" یک عاشقانه ارام" نادر ابراهیمی رو برای  بار دوم میخونم. من عاشق این کتابم. بهم ارامش میده. دلم رو اروم میکنه. 

..." عسل میخندد: چشم انکس که میبیند مهم نیست پدر. روح انکس که دیده میشود مهم است. همه کس را که نمیشود واداشت به چشم پدری یا مادری نگاه کنند. اما خورشید اگر واقعا خورشید باشد همه ی خیره چشمان بد نگاه را کور میکند . "

" عسل,بگو! چونکه ما جز "گفتن", هیچ چیز نیستیم. عشق, نوعی گفتن است و عالی تری نوع گفتن. جنگ هم گفتن است. ایمان هم گفتن است. نگاه کردن,یک واژه نرم است. خدا, کلمه بود- برای انسان. خدا چه چیز به جز کلمه می تواند باشد؟ احساس؟ عظمت؟ مطلق؟ کمال؟ مگر اینها جز کلمات خوب,چیزی هستند؟؟ عسل بگو. دوست داشتن رو بگو! ایمان را بگو! خلوص کافی ست که جهان به یک واژه مخملی تبدیل شود."

" حافظه, برای عتیقه کردن عشق نیست. برای زنده نگه داشتن عشق است.

اگر پرنده را به قفس بیندازی٬ مثل این است که پرنده را قاب گرفته باشی.

و پرنده ی قاب گرفته٬ فقط تصور باطلی از پرنده است.

عشقْ٬ در قاب یادها٬ پرنده یی ست در قفس. منت اب و دانه بر سر او مگذار و امنیت و رفاه را به رخ او نکش."

یادگار دوست  شهرام ناظری گوش میکنم و بیشتر اروم میشم. چراغها رو خاموش میکنم و اروم اروم چایی میخورم و بیشتر اروم میشم.

بعضی اوقات چقدر روزگار مهربون میشه... من عاشق این ارامشم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 4:42  توسط سرخی خانم  | 

خوابیدم رو زمین و اشکهام دارن تند تند از روی صورتم سر میخورن میان پایین. سپهر میاد میشینه کنارم.

سپهر: داری گریه میکنی؟؟ چیا؟؟ (چرا؟)

من: اخه امروز از یکی از دوستام خداحافظی کردم دلم براش تنگ شده.

سپهر: چیا ازش خداحافظی کردی؟

من:  دیگه نمی تونستیم  با هم دوست باشیم. ولی خوب دلم براش تنگ شده....

سپهر: مگه دوست دیگه نداییی؟؟

من: با تعجب و لبخند نگاش میکنم میگم چرا دارم ولی خوب این دوست دوست خاصی بود.( یه بچه ۵ ساله هم انقدر درک میکنه که بهت بفهمونه دنیا به اخر نرسیده دوستای دیگه هم داری)

سپهر: پس چیای ازش خداحافظی کردی؟؟؟

و این حرف سپهر باعث میشه که به فکر بیافتم. وقتی که بچه بودیم هر چیزی دو حالت داشت خوب یا بد. اگر خوب بود که خوب انجام میدادیم و  اگر بد بود هم که به راحتی کنارش میگذاشتیمش و زندگی به همین سادگی میگذشت. در واقع توی زمان حال زندگی میکردیم به جای اینکه همش نگران اینده باشیم یا غصه گذشته رو بخوریم.

کجای زندگیمون کجای بزرگ شدنمون یادمون رفت که از خودمون بپرسیم چرا؟ بپرسیم چرا  من این کار رو دارم میکنم؟؟ این کار رو برای خوشحالی خودم میکنم؟؟ برای خوشحالی بقیه؟؟ ایا این کار داره نیاز من رو براورده میکنه؟ ایا خوشحالم میکنه؟ اگر ازارم میده چرا دارم ادامه میدم؟؟ و همین چرا ها هستن که خیلی وقتها از ترس اینکه جوابشون خوشاینده ما نباشن اصلا پرسیده نمیشن.

و تا روزی که  از خودمون نپرسیم چرا؟ ممکنه که به خیلی کارها و ارتباطاتی که ازارمون میدن ادامه بدیم.

 

حالم خوبه فقط حرفهای سپهر یه کم تکونم داد همین. زندگی به خوبی و خوشی پیش میره .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 8:21  توسط سرخی خانم  | 

 

تصادفا یکی از عکسهای ۴ سال پیشم رو پیدا کردم. اصلا باورم نشد وقتی دیدمش. صورتم کوچیکتر بود. شاید کمی لاغرتر. چشمام لبخند میزدن و پر بودن از امید. البته که اون عکس رو برای همراه گرفته بودم اون موقع و خوب لبخند و خوشحالی صورتم شاید قسمتیش بخاطر عشق و عاشقی بود.

ولی اون عکس باعث شد که به زمانی که دارم میگذرونم فکر کنم. به اینکه ابان سال اینده میشه ۲۳ سالم. به اینکه دیگه اون سرخی کوچولو نیستم. به اینکه بزرگ شدم و باید تو دنیای بزرگترها زندگی کنم و با مشکلات زندگی ایندفعه خودم به تنهایی بجنگم.

همیشه از وقتی بچه بودم احساس میکردم بزرگم. وقتی الان به گذشته فکر میکنم میبینم ای دل غافل مثلا اون موقع که احساس میکردم چقدر بزرگم و بقیه هم انتظار داشتن عاقل و بزرگ باشم من فقط ۹ سالم بوده یا مثلا ۱۲ سالم. مثلا وقتی بابام ازدواج کرد من همش ۱۲ سالم بود. برای اولین بار رفتم ارایشگاه و موهام رو برام جمع کردن. صورتم رو ارایش نارنجی کردن و لباسم هم یه لباس بلند نقره ای بود. اولین باری بود که تو عمرم لباس بلند خانمانه میپوشیدم. من اون موقع فقط ۱۲ سالم بود. ولی جوری که خودم رفتار میکردم و فکر میکردم اصلا با فکر و روحیات یک بچه ۱۲ ساله جور نبود.

از بچگی این برام یه افتخار بود که بقیه بهم بگن که بزرگم و عاقلم. ولی حالا دلم میخواد کوچیک بمونم. دلم میخواد برگردم به اون سالها و بچگی کنم. کارهای خرکی و خنده دار. دلم میخواد بچه بشم. عروسک بازی کنم. خاله بازی کنم. از باربی خوشم بیاد و برای داشتن یک باربی ساعتها گریه کنم. بچه بشم و با دیدن یک بادبادک ذوق کنم. وقتی یه شکلات پیدا میکنم  احساس کنم که دنیا رو بهم دادن. بخندم و بدون اینکه فکر کنم بقیه چی فکر میکنن زندگی کنم. دلم میخواد دوباره دمپایی بپوشم و بقول بابام تو کوچه لخ لخ کنم و با پسرهای همسایه و پسر عموهام دزدکی فوتبال بازی کنم.

ولی ایندفعه من واقعا بزرگ شدم و دارم میشم. دیگه این نیست که بقیه چی میگن یا خودم چی فکر میکنم. ایندفعه شناسنامم هم نشون میده که من بزرگ شدم. که وقتش که تصمیم های جدی زندگیم رو خودم و به تنهایی بگیرم. من از بزرگ شدن میترسم شاید. بزرگ شدن اون معصومیت صورتم رو ازم داره میگیره. اون لبخنده پر از امید رو. اون چشمهایی که از خوشحالی برق میزنن. اون چشمهایی که با یه چیز کوچیک فوری میخندیدن و با یک فریاد کوچیک یا حرف مخالف قرمز میشدن و پر از اشک. بزرگ شدن داره بهم یاد میده که نمیشه به همه اطمینان کرد. وقتی بچه ای با یه لبخند با یکی دوست میشی و درهای قلبت رو به روش باز میکنی. ولی وقتی بزرگ میشی باید خیلی مواظب باشی که درهای قلبت رو بروی چه کسی باز میکنی. 

و حالا من بزرگ شدم. و حالا من بزرگ شدم و وقتی که بچه ای رو میبینم که غمگین یا ناراحته یاد صورت غمگین و دستهای کوچیک یه دختر بچه میافتم به اسم سرخی. حالا من بزرگ شدم و وقتی یاد اون سرخی کوچیک میافتم چشمهام پر از اشک میشه و دلم پر از غم. وقتی یاد این میافتم که چه عاجزانه و معصومانه سعی میکرد اطرافیانش رو خوشحال کنه دلم میشکنه. یاد سرخی کوچولو میافتم که وقتی گریه میکرد صورت کوچولوش رو با دستهای کوچولوش میپوشوند. که یه گوشه وای می ایستاد و اروم گریه میکرد. که اشکاش رو صورتش سرازیر میشدن و سرخی احساس میکرد تو این دنیای لعنتی هیچکی رو نداره که پشتش باشه. حالا سرخی بزرگ شده. ولی هنوز وقتی غم داره و گریه میکنه احساس میکنه که تنهاست و بار دنیا به روی شونه هاشن.

حالا سرخی بزرگ شده و نمیخواد از این بزرگتر بشه. ولی بعضی اوقات باید اونقدر بزرگ بشی و سختی بکشی تا دیگه دلت اروم بگیره. مثل فرش که هری چی پا میخوره بهتر میشه. انگار ادم هم باید پا بخوره. دلش بشکنه . بیفته و ۱۰۰۰ بار بلند بشه تا اروم بشه و پر از ارامش. من بزرگ شدم و معصومیتم رو کمکم گم میکنم شاید هم قایم . میدونی چرا؟؟ چون وقتی معصومی وقتی لبهات با صداقت به روی مردم لبخند میزنن و چشمات با صداقت با غمهاشون ابری میشه فکر میکنن خری و نمیفهمی. 

و من هنوز خیلی بزرگ شدن در پیش دارم.... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 6:13  توسط سرخی خانم  | 

دیدی وقتی بعد از مدتها احساس ارامش و خوشحالی میکنی همش نگرانی که نکنه یک دفعه این احساس رو دوباره گم کنی؟؟ بعد بخاطر همون ترس گم کردن انقدر خودت رو سوال پیچ میکنی که واقعا اون احساس گم میشه. بعد میشینی عزا میگیره که پس احساس ارامشم چی شد؟؟

این دقیقا شرایط منه الان. یه روز خوبم خوشم سرحالم. اونقدر فکر میکنم که دلیل این خوشی رو پیدا کنم که یک دفعه تا بیام بفهمم چی شده میبینم ای بابا دوباره شدم همون گ..ی که بودم.

روزگار خوب میگذره. هر چی به گذشته ام فکر میکنم. میبینم خداییش روزگار خیلی خوب باهامون همراهی کرده. درسته سختی بوده ناراحتی بوده ولی خوب همشون سطحی و زودگذر بودن. انگار همیشه یکی کنارم بوده که قبل از اینکه از لب پرتگاه پرت بشم پایین دستام رو گرفته کشیدتم بالا.

بچه که بودم چون تو خانواده مذهبی بزرگ شدم تا دلم میگرفت یا دلم برای مامانم تنگ میشد نماز میخوندم. ماه رمضان رو با اینکه دوست دارم همیشه یه غم خاصی تو دلم میاد موقع ماه رمضون. اون موقعها تا اذان رو میگفتن افطار میکردیم بعد از افطار فوری چادر سفید گل دارم رو بر میداشتم و میدویدم میرفتم مسجد سره کوچه. ای دلم اروم میشد. انقدر احساس ارامش میکردم وقتی سر نماز می ایستادم و از خدا کمک میگرفتم. میدونی ارامشی که پر از غمه ولی غمش انگار جزوی از تار و پود وجودته و اذیت نمیکنه؟ دقیقا همنجور بود. احساس نزدیکی به خدایی که همیشه همون نزدیکی ها بود و هست. ادم وقتی ایمانش رو به خودش گم میکنه ایمانش رو به خدای خودش هم گم میکنه. دقیقا مثل من. به خودم اطمینان ندارم. پشت این صورت خندون و حرکات پر از اعتماد به نفس یکی نشسته که قدم به قدمم رو زیر سوال میبره. یکی که از دشمن هم این روزا برام بدتر شده. یکی که با همه مهربونه ولی وقتی به خودم میرسه همش دنبال یه اشتباه که خردم کنه. اونی یکی منم . خودمم که این روزها از یه دشمن هم بدتر شدم.

اون خدایی که یه روزی با اطمینان و ایمان بهش ارامش میگرفتم هنوز کنارمه. همین جاهاست همین نزدیکیها. همون کسی که وقتی به لبه پرتگاه میرسم دستم رو میگیره و میکشتم اینور. ولی من عوض شدم. من عوض شدم به خودم اطمینان ندارم. من گم شدم.

حالم خوبه. نه مشکلی هست نه اتفاقی افتاده. همه چی به خوبی و خوشی میگذره ولی این دل وامونده من انگار اصلا ارامش حالیش نمیشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 20:59  توسط سرخی خانم  | 

 

 

دلم ارامش میخواد.

خنده داره من در به در دنبال ارامش میگردم اونوقت بارها و بارها ادما بهم گفتن که از بودن باهام احساس خوبی میکنن چون پر از ارامشم...

حالم خوبه. مجبور شدم که شماره مبایلم رو عوض کنم چون همراه داشت هم خودش رو دیوانه میکرد هم من رو. دیگه نه تنها روزی چند بار تلفن میزد دیگه اس ام اس هم بهم میزد. دیگه خسته شدم. از توضیح دادن خسته شدم. التماس کردم با ارامش توضیح دادم با داد با گریه با عصبانیت. اخرش هم همراه میگفت من دوست دارم مهم نیست تو چی میگی من تا اخرش هستم. که البته به نظر من اخرش اخر زندگی نبود اخرش جایی بود که من دیوونه شده باشم و دیگه عادی نباشم.

 تمام عمرم مادرم رو نگاه کردم که چطوری با کارهای پدرم که اسمش رو عشق میزاشت از بین رفت و اعصابش داغون شد. من زندگی کردن تو این قفس طلایی که بعضی ها مثل همراه و پدرم اسمش رو عشق میزارن رو دوست ندارم.

من باور دارم عشق یعنی ازادی. عشق یعنی احترام. عشق یعنی اعتماد. عشق پر پروازه نه زنجیری به پای طرف مقابلت.

خسته شدم از اینکه تمام دنیا رو شونه هام باشه. خسته شدم از اینکه همیشه من باید تصمیم های سخت رو بگیرم. از اینکه همیشه من باید بقیه رو هول بدم جلو. از اینکه همیشه من باید ادم قویه باشم. بس دیگه. حالا میخوام یه کم تنها باشم. من باشم و من. نه از کسی نگهداری کنم.

من یه پشتوانه میخوام. من یه ادم قوی میخوام.

من یکی رو میخوام که به من احتیاج داره چون دوستم داره. نه اینکه دوستم داره چون بهم احتیاج داره.

تمام ایمیلها رو پاک کردم. از خودم بدم میاد که روزی چنین ادمی رو دوست داشتم. ادمی که نمیتونه مرد باشه. خسته شدم از اینکه همیشه هم نقش یک زن رو بازی کردم هم نقش یک مرد رو. بس دیگه. بس دیگه. دیگه هیچی واسه دادن ندارم نه  عشق نه بخشش نه ارامش ....

 دلم یه خواب طولانی میخواد. یه خواب طولانی که وقتی بیدار شدم اتفاقات ۶ ماه گذشته رو فراموش کرده باشم.

دلم ارامش میخواد. دلم گریه میخواد. دلم یه تکیه گاه محکم میخواد. دلم یکی رو میخواد که اومده باشه که بمونه. دلم خنده میخواد .....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 6:11  توسط سرخی خانم  | 

این روزا حال خوشی ندارم. یک روز میخندم و احساس ارامش میکنم روز بعد انگار تمام غم و غصه دنیا میاد تو دلم. وقتی که با همراه تمومش کردم برام چندتا ایمیل زد که اونموقع نخوندم.

دیشب ایمیلها رو خوندم. انگار رودخانه رو بسته بودن به چشمام. در اینکه مثل گذشته همراه رو دوست ندارم شکی نیست. در اینکه دیگه این ارتباط عشق و علاقه  مثل گذشته نمیشه شکی نیست. و میدونم که دیگه نمیخوام و حتی اگر بخوام هم نمیتونم برگردم به اون ارتباط. انگار چیزیه که خیلی خیلی وقته پیش سالها پیش اتفاق افتاده و دیگه برگشتن بهش امکان پذیر نیست. ولی خوب دلم گرفته از خودم دلم گرفته. از اینکه یک نفر اینجوری در فشار و ناراحتیه دلم گرفته. از اینکه همراه غمگین و تنهاست و من نمیتونم کاری بکنم براش. از اینکه یه روزی قولهایی دادم که امروز نمیتونم پاشون بایستم. از اینکه عشق چیزی نیست که بتونی با منطق حلش کنی. اینکه عشق از قلب میاد و اگر روزی احساسش نکنی دیگه دست تو نیست.

فقط میتونم دعا کنم و از خدا بخوام که اول به همراه بعد هم به من ارامش بده. دعا کنم که خدا یک ادم خوب مثل خود همراه سر راهش بزاره و از این تنهایی نجاتش بده.

همراه هنوز بهم زنگ میزنه. بهش میگم زنگ نزن. بازم زنگ میزنه. بعضی اوقات هر روز اول هیچی نمیگم بعد دوباره قاطی میکنم میگم نمیشه نکن این کار رو با من و خودت نکن. بعد یه مدتی زنگ نمیزنه. بعد دوباره شروع میکنه روزی چند بار زنگ میزنه. دیروز میگه سرخی من دلم برات تنگ میشه میدونم تو میگی زنگ نزن ولی من نمیتونم. همه میگن که با تلفنش رو جواب دادن بهش ظلم میکنم اره؟؟ یعنی باید شماره ام رو عوض کنم؟؟؟ نمیدونم بعضی اوقات خودم هم  نمیدونم. چی شد که اینجوری شد؟؟؟ چرا من عقلم نرسید که عشقی که پشت تلفن و کامپیوتر بوجود میاد تو دنیای واقعی جایی نداره؟؟ چرا این کار رو با هردومون کردم؟؟ همش تقصیر من بود چون که من گفتم نمیخوام؟؟؟؟

نمیدونم بعضی اوقات فکر میکنم الانه که دیگه دیونه بشم. دلم میخواد فراموشش کنم ولی فکر میکنم اگر فراموش کنم اگر فکر نکنم انگار به ناراحتی و سختی همراه بی محلی و بی اعتنایی کردم؟؟؟ قاطی کردم.

بعضی اوقات ادم میشنه عقب به زندگیش نگاه میکنه با خودش حرف میزنه و میبینه همه چی عالیه فقط این احساس لعنتیه که تمام زندگی رو سخت و طاقت فرسا میکنه.

دلم ارامش میخواد. دلم یک دنیا ارامش میخواد.

برام دعا کنید لطفا. مرسی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 17:54  توسط سرخی خانم  | 

دلم برای خونه برای اتاقم. برای مامان بابام. برای همه چی تنگ شده بود. فقط ۴ روزه که دارم تو اپارتمان خودم نزدیک دانشگاه زندگی میکنم ولی احساس میکنم که سالهاست از خونه دور بودم.

احساس غربت میکنم. احساس میکنم تنهام. وقتی رسیدم خونه ساکم رو باز کردم احساس کردم از یه سفر طولانی برگشتم خونه.

دیشب تو ماشین اهنگ شاد گوش میکردم های های گریه میکردم و بلند بلند به خودم میگفتم که من میخوام برم خونمون.

......

دیروز تو کتابخانه دانشگاه پشت کامپیوتر نشسته بودم داشتم تحقیق یکی از کلاسهام رو انجام میدادم. یه اقای کپلی اومد نشست پشت کامپیوتر کناریم. بوی ادلکنش نمیدونم یکدفعه چرا انقدر بهم ارامش داد. انگار احساس امنیت کردم یکدفعه. بعد فکر کردم چی میشد اگر یکی داشتم که بتونم بهش تکیه کنم کسی که ادلکنش عطر تنش اینجوری بهم ارامش بده. یاد همراه افتادم. حاضرم برگردم؟؟ دیدم نه . بعضی اوقات اشفتگی از ارامشی که نمیدونمی اخرش به کجا میرسه بهتره.

دلم برا نوشتن تنگ شده بود خیلی زیاد.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 7:50  توسط سرخی خانم  | 

سرخی خانم دلش برای اینکه جایی برای نوشتن داشته باشه تنگ شده بود. حتی اگر ماهی یک بار هم بنویسم بازم اینکه میدونم یه جایی هست که هر وقت خواستم میتونم بنویسم بهم ارامش میده.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 3:51  توسط سرخی خانم  |